چطور جهان حول من میچرخه و با مرگ من همه چیز به عدم تبدیل میشه!
جدیدا یه فکری به سرم زده که به هرکی گفتم یه واکنش داشت. یکی گفت: الو الو صدات نمیاد. یکی سرش رو از ماشین برد بیرون. یکی یکم نگام کرد کرد و گفت: چیزی زدی امیرحسین؟!! یکی خیلی جدی گفت برو علائم اسکیزوفرنی رو تحقیق کن اگر تو خودت دیدی سریع برو دکتر. یه نفر هم سکوت کرد انگار هیچی نشنیده!
داستان از این قراره: همه چیز و همه کس حتی خود من، توهمات و خلاقیت من هستند و چیزی جز من وجود نداره!
همه ما خورشید رو میشناسیم. از خودم شروع می کنم. من خورشید رو میبینیم. احساسش می کنم. آیا ممکنه این دیدن و احساس کاملا زاییده ذهن من باشه؟ براساس مقدمه اول، من می تونم یک احساس مادی رو تصور کنم. پس اگر من به این دانسته خودم شک کنم، چه چیزی میتونه من رو از این شک دربیاره؟
یه راه ساده. میرم توی خیابون، از اولین کسی که میبینیم میپرسم که اون هم خورشید رو میبینه یا نه. اون شخص جواب مثبت میده. آیا ممکنه که اون آدم مثل من خورشید رو تصور کرده باشه یعنی توهم مشترکی داشته باشیم؟ یا آیا ممکنه که خود اون شخص زاییده ذهن من باشه؟ یعنی من توی ذهنم کسی رو خلق کردم و باهاش صحبت کردم؟
از کجا میشه فهمید؟ میشه یک نفر سومی رو پیدا کرد. اون نفر سوم هم میتونه شرایط نفر قبلی رو داشته باشه! نفر چهارم هم همینطور الی آخر.
در نتیجه یا همه انسانهایی که من میشناسم توهم و تصور من هستند یا همه توهم مشترکی به نام خورشید داریم.
حالا خورشید رو فراموش کنیم. خود آدمها رو در نظر بگیریم. چطور به من ثابت بشه که همه آدمهایی که دیدم و میشناسم، زاییده ذهن من نبودند؟ یعنی من تنها انسان روی زمین هستم که تونستم انسانهای دیگه رو تصور کنم. این غیرممکنه؟ حتما میگی آره با این استدلال که مطمئنی خودت واقعی هستی. ولی من این رو از کجا بفهمم. راهی سراغ داری؟ آخرش میخوای بیای بزنی تو گوشم و بگی: من هستم یا نیستم؟ که این پدیده هم از این نظریه مستثنی نیست و میتونه ساخته ذهن من باشه که من یک نفر رو در توهم خودم ایجاد کردم که برای اثبات وجود خودش اومده زده تو گوش من!
یه سوال. من الان دارم وبلاگنویسی می کنم برای تو که داری میخونی. چطور میتونم بگم تو نیستی وقتی دارم واست وقت میذارم؟ اگر تو وجود داری پس واقعا وجود داری. من اینجوری جواب میدم: وقتی حجم تصور میتونه اینقدر بدون مرز باشه پس هر اتفاقی توی زندگی من میتونه غیرواقعی باشه. هر صحبتی. هر حادثه ای. هر پدیده ای. یعنی من الان دارم تصورم می کنم که دارم تایپ می کنم یعنی مثل یک فیلم توی ذهن من داره اتفاق بیافته.
پاراگرافهای بالا، خلاصه و تکه هابی از پست هستند. کاملش رو در ادامه مقاله میتونی بخونی اگر علاقمندی...
برچسب ها: فلسفه
چه زشت!
این آدما
یه کار زشتی می کنند که واقعا به نظر من کثیفترین کار دنیاست!
میخواستم یه پست درباره اش بنویسم ولی دیدم هرچی کمتر ازش حرف بزنم، فضای بلاگ کمتر به نامش آلوده میشه
برچسب ها: آدما,فلسفه
از تعمقات یک مرد بزرگ
هشت تا شخصیت تاریخی وجود داره که من واقعا بهشون علاقمندم راستش نمیدونم چرا! یعنی یه جورایی ناخودآگاه بهشون علاقمندم (جدی). به ترتیب تاریخ، اینها هستند:
- کوروش کبیر
- حضرت محمد(ص)
- آبراهام لینکلن
- آلبرت آینشتاین
- بیل گیتس
- خودم
- کسی که قراره بعدا بهش علاقمند بشم!
- و یکی هم به عنوان زاپاس که اگر کس دیگه ای پیدا شد، توی این لیست، جا واسش باشه!
درباره هیتلر هیچ اطلاع خاصی ندارم ولی به نظر آدم جالبی بوده. شاید وقتی درباره اش تحقیق کردم از اون هم خوشم اومد!
من آواتار اکانت یاهو پالسم، یه عکس خوشگل از آبراهام لینکن هست. یعنی همین عکسی که اینجا تو این پست میبینی. گفتم برم سرچ کنم ببینم دیگه چه عکسی ازش پیدا میشه، به صفحه ویکیپدیاش برخوردم. توی ترجمه فارسی اش، یه بخشی با عنوان "نامه ابراهام لینكل به آموزگار فرزندش" داره. خوندم دیدم واقعا ارزشمنده و جالب دونستم اینجا بذارم شاید واسه تو هم جالب باشه:
او باید بداند كه همه مردم عادل و صادق نیستند. اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسانهای صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با همتی هم وجود دارد. به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم كه وقت میگیرد اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد بهتر از آن است كه جایی در زمین پنج دلار پیدا كند. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید. اگر میتوانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی بیاموزید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهای درون باغچه، به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند دقیق شود.
به فرزندم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به او یاد دهید كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها، گردن كش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند(و او را مسخره كنند). به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست میرسد انتخاب كند.
ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید. به او یاد دهید در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است.
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید، بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید كه میتوانید چه كار كنید.
شاید واست جالب باشه. من زمان کنکورم، یه ریش فانتزی گذاشته بودم که درست مثل همین عکس آبراهام لینکلن بود. یکی گفت ریشت مثل آبراهام لینکلنه. من رفتم ببینم کیه اینکه ریشش مدل من بوده و اونجا ایشون رو شناختم!
منبع: آبراهام لینکلن. از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
برچسب ها: فلسفه
چه عجیب!
این آدما
همــــــــــیشه در حال رفت آمدند. کافیه به یکی از خیابونهای اصلی شهر بریم و میبینیم که همه در حال رفتن از جایی به جای دیگه هستند. من نفهمیدم که این آدما که اینقدر همیشه توی راه هستند، پس کی کار می کنند؟
غیر از اونایی که رفت و آمد کارشونه مثل راننده ها، بقیه واسه چی اینقدر توی خیابون میچرخند؟
چند وقت پیش داشتم از بالای بزرگراه چمران تهران رد میدشم. دیدم که تقریبا همه ساعتهای روز پر از ماشینه. این ماشینها، حامل کسایی هست که برای کار و فعالیت از خونه بیرون اومدند. چیزی که نفهمیدم این بود که رانندگی توی خیابون یا پیاده روی برای رسیدن از جایی به جای دیگه، چجور کاریه؟ کار یعنی من با تخصص و مهارتم، فعالیتی رو پیش ببرم. صبح از خونه میرم به محل کارم که همون تخصص و مهارت اینا ولی اینکه از اونجا برم یه جا دیگه و از اونجا یه جا دیگه و الی آخر کجاش مهارت و تخصص میخواد؟ البته رانندگی توی خیابونهای ایران غیر از مهارت رانندگی، کلی مهارتهای جورواجور در پیش بینی حوادث لازم داره مثل:
- پیش بینی ناشیگری های شش تا ماشین اطراف،
- پیش بینی حرکتهای شهادت طلبانه بعضی راننده ها،
- پیش بینی حرکتهای به اصطلاح زرنگی اغلب راننده ها برای مثلا سریعتر رسیدن،
- پیش بینی پیاده هایی که بجای پل دارند توی خیابون لایی بازی می کنند،
- پیش بینی چاله چوله های گود و خیلی گود خیابونها
- و در آخر پیش بینی حرکتهای خاص خودمون که میتونه از نوع ناشیگری، شهادت طلبانه یا زرنگی باشه.
بگذریم. این ترافیک به نظر من بزرگترین معضل حل نشده است که آدما ساعتهایی از روز رو بجای اینکه مشغول استفاده از تخصصشون باشند بین نقاطی در حرکتند و وقت تلف می کنند.
این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه!
خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....
برچسب ها: آدما,فلسفه
چه ناجور!
این آدما
در پاسخ بعضی سوالها، بجای اینکه واقعیتی که رخ داده رو بگن، شروع به چرت و پرت گفتن می کنند. داستانهایی تعریف می می کنند که از خودشون ساختند و هیچوقت اتفاق نیافتاده! و بهش میگن دروغ.
این کار رو یا برای فرار از بی مسئولیتی هاشون می کنند یا برای دست انداختن مخاطب.
باحالیش اینجاست که توی نود و نه درصد مواقع، عدم صداقت کـــــاملا قابل تشخیصه و مخاطب اگر این داستان من در آوردی رو باور کنه ولی انرژی منفی گوینده رو احساس می کنه. یعنی اگر دو نفر با هم صد تا داستان تعریف کنند که مال یکی همه اش دروغ باشه و اون یکی حقیقت و ما متوجه نشیم، فردی که حقیقتگویی کرده کاملا احساس بهتری رو برای ما ایجاد کرده.
به نظر من، حقیقت یکی از مقدسترین کلمات هست و دروغ کثیفترین کلمات!
واقــــــــــــــــــــــعا امان از دست این آدما که با دروغ رابطه هاشون رو کثیف می کنند و همدیگر رو می رنجونند!
این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه!
خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....
برچسب ها: آدما,فلسفه
چه فراموشکار!
این آدما
با هم دشمن هستند و تا جایی که جا داره سر هم رو کلاه و میذارند و توی گردهمایی ای به نام جنگ ، همدیگر رو می کشند ولی بیشتر مواقعی که اختراع خوب و سودمندی می کنند با هم به اشتراک میذارند تا با هم استفاده کنند.
من نفهمیدم که خشاب پر اسلحه اشون رو باور کنم یا دلسوزی و میل به پیشرفت جمعی اشون رو....
این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه!
خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....
برچسب ها: آدما,فلسفه
چه کثیف!
این آدما
همدیگر رو میکشند!!!
یه سری ابزار کشتار میسازند، یه سری این ابزار رو تهیه می کنند تا عمر یه سری آدما رو باهاش تموم کنند!
من نفهمیدم که وقتی یه نفر به دنیا میاد، زندگی می کنه، فکر می کنه، احساس می کنه، خوشحال میشه، میخنده، گریه می کنه، غمگین میشه، محبت می کنه، محبت میبینه، چطور میشه که یه نفر دیگه یه فشار دادن یک دکمه یا کاری مشابهش، تعیین می کنه که این آدم دیگه نباید نفس بکشه؟
کاری با تقدیر و عجل ندارم. آدما چطور به خودشون جرأت میدهند تا چنین جسارتی رو به مخلوق به این خفنی بکنند؟
تازه دور هم جمع میشن و با هم گروهی کشتار می کنند. بهش میگن جنگ و کلی بهش افتخار می کنند. توی جنگ یه سری پول خرج می کنند تا آدمایی این وسط کشته بشند. جالب اینجاست که وقتی جنگ تموم میشه و به اصطلاح طرفی پیروز میشه، زمینه یه سری دشمنی و کینه و کشتار رو ایجاد می کنه!!!!!
این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه!
خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....!>
برچسب ها: آدما,فلسفه
طعم تلخ پاستیل
یه فکری همیشه باهام بوده که اسمش رو گذاشتم "فلسفه پاستیل"!
فلسفه پاستیل با این موقعیت پیش میاد که فرض کن:
داری توی خیابون پاستیل میخوری و خیلی خوشحالی و یه بچه فال فروش ریزه میزه میبینی. دلت میخواد که از پاستیلت به اون بچه هم بدی. اگر اون بچه واقعا فقیر باشه و تا حالا پاستیل نخورده باشه، دادن پاستیل به اون بچه یکی از این عواقب رو داره:
- یا بچه لذت خوردن پاستیل رو تجربه می کنه و خوشحالی بهش دست میده (که کار خیلی خوبیه) و موضوع رو فراموش می کنه تا روزی که دوباره با چنین موقعیتی روبرو شه.
- و یا بچه پاستیل رو میخوره و بهش علاقمند میشه و دوست داره باز هم بخوره ولی نه پول خریدش رو داره و نه موقعیتش و حتی اسمش رو نمیدونه و غصه خواهد خورد که کی و چطور میتونه دوباره داشته باشدش.
حالت اول خیلی خوبه و دقیقا نتیجه ای هست که من در نظر داشتم ولی حالت دوم یعنی من با هدف محبت، اون بچه رو آزار دادم و موقعیت
عشق دور از دسترس رو براش فراهم کردم. (عشق یعنی علاقه وافر!)
موقعیت اینچنینی خیلی پیش میاد. وقتی میخوایم به کسی، چیز خوبی بدیم که ممکنه دیگه بهش دست پیدا نکنه، نمی دونم کار خوبی هست یا نه.
اگه این پست رو خوندی، بگو که تو چی فکر می کنی...
برچسب ها: فلسفه
چه سر کاری!
این آدما
انرژی مصرف می کنند و پول درمیارند تا مواد غذایی بخرند یا کلی زحمت میکشند تا این مواد رو تهیه کنند.
انرژی و وقتی رو صرف پختن این مواد می کنند.
در عرض سه سوت، از طریق یه سوراخ روی صورت، همه اش رو وارد بدنشون می کنند.
ظرف و ظروفی که طی مراحل بالا کثیف شده اند رو میشورند.
و با رفتن به یک اتاقک کوچیک در خونه اشون، مقدار زیادی از اون غذا رو به طبیعت بر می گردونند.
چند ساعت بعد این چرخه با کمی تغییر تکرار میشه.
آخه واسه کاری که روزی چند بار انجام میشه این همه زحمت لازمه؟
این اراجیف یعنی چی؟ به نظر من هرکاری که با زحمت انجام شه یا احمقانه به نظر بیاد، یه جاش میلنگه!
خدا به آدما عقل داده که واسه اینجور کارا، راه حل پیدا کنند یا به سطح علمی اش نرسیدند یا تسلیم یه سری گره کور ذهنی شدند.
یه مواقعی من اصلا از کار این آدما سر در نمیارم....!-->
برچسب ها: آدما,فلسفه
< قبلیبعدی >